یکماه دیگه ، دوماه بعد و شاید یکسال دیگه و به نظر من خیلی جلوتر همین نزدیک نزدیک اتفاق می افتد .پس چرا نباید خود را آماده این مسئله بکنیم پس چرا نباید فراموش کنیم هر آنچه از دوست داشتن را .
این روزها افکارم خیلی پریشان است .سرم گهگداری تیر می کشد و گاهی قطره اشکی فرو می ریزد ، به دیگران پناه بردم تا شاید بتوانم خاطراتمان را فراموش کنم اما جایگزینی پیدا نکردم.تو اینگونه هستی . باید اینگونه زندگی کنی ، چاره ای جز این نداری و من ایندفعه سعی خواهم کرد روش زندگی ام را تغییر دهم تا روزی دیگر، شبی دیگر قطره اشکی سرازیر شود و من از هر انچه جسم مذکر متنفر شوم .
همه خاطراتمان را در قفسه سینه ام خواهم اندوخت و در آینده به خاطرات خوبی که بینمان بوده فکر می کنم