-
همه آدمها رفتنی اند!
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1389 11:30
کامران هم خیلی سریع کمتر از یک هفته رفت و تموم شد ، چه راحت آدمها می آیند و می روند و من همچپنان هستم ، این آدم به درد من نمیخورد یک انسان افسرده حال که همیشه در گذشته بسر می برد و حاظر نیست آینده اش را عوض کند برای خودش نه هیچ کس دیگر.....! و من جایگزینی بودم برای دوست دختر قبلی که هیچ وقت دوست دختر واسش نشد. و حالا...
-
باران بارید و من عاشق شده ام...!
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 12:37
یعنی واقعا احساس دوست داشتن اینقدر سریع بوجود می آید ، من واقعا نمی فهمم چی شد و چرا من از کامران خوشم اومد همش یه اتفاق ساده بود من احساس کردم این آدم به من احساس آرامش می دهد، توی چشمهاش چیزهایی دیدم که خواستم اون را به دست بیاورم و به دست هم آوردم.ازش خوشم می آید آدمی که همیشه عاشقه و احساساتی هست و دوست داشتنی با...
-
داره تموم میشه
یکشنبه 31 مردادماه سال 1389 11:51
اونقدر خسته ام که حد ندارد هر روز و هر روز اس.ام.اس هایی که ازش دارم و بیشتر آنها حالت ناراحت کننده و من متهم شده ام به همه چیز .من که فقط انتظار یه دوستی ساده داشتم و یه دوست داشتن ساده.... اگر واقعا حسام تو می رفتی و ازدواج می کردی و خیلی راحت به من می گفتی تموم شد واقعا اون لحظه انتظار داشتی من چی بگم؟ منم هر چی...
-
روزها می گذرند
دوشنبه 25 مردادماه سال 1389 12:08
6روز از رابطه من با نبود حسام می گذره بماند که روز جمعه هر چی از دهنش در اومد بهم گفت و جالب بود همه حرفهایش و اندیشه هایش.می خواستم بر گردم اما با حرفهایی که زد دیگه برگشتنم فایده ای نداره....حرمتها از بین رفته کاشکی آنقدر روابطمون با هم پیچیده نشده بود که حالا به این شکل بشه.خدایی من خواستم روابط را کمتر کنم اما...
-
بالاخره تموم شد!
شنبه 23 مردادماه سال 1389 15:26
کی فکر می کرد اون همه خاطره از بین بره .کی فکر می کرد یه روزی بین ما همه چیز توم یشه هیچ کسی همچین چیزی را فکر نمی کرد حتی خود تو و من.الان یه 5 روزی هست با هم حرف نمی زنیم گهگداری تو sms ناراحت کننده ای بهم می زنی اما دوباره مثل قبل میشه همه چیز و حتی دیگه دوست ندارم باهات حرف بزنم اونقدر قلبم شکسته شده که دیگه نای...
-
و من
سهشنبه 19 مردادماه سال 1389 10:36
و من و یه دنیا خاطره چرا فقط این ما هستیم که خاطراتمان را باید نگه داریم مگر این اجناس مذکر دل ندارند که آنها هم اندکی از خاطرات را در سینه محفوظ بدارند . خسته ودرمانده تر از قبل و قبل ترم. دیشب آنقدر اشک ریختم که الان صدام در نمی آید و چشمانم باز نمی شود.واقعا چرا ؟؟؟؟ و حتی وقتی زنگ زدم بهش فقط و فقط صدای فیلم می...
-
خاطره های خوب ُ،روزهای بد
دوشنبه 18 مردادماه سال 1389 11:33
یکماه دیگه ، دوماه بعد و شاید یکسال دیگه و به نظر من خیلی جلوتر همین نزدیک نزدیک اتفاق می افتد .پس چرا نباید خود را آماده این مسئله بکنیم پس چرا نباید فراموش کنیم هر آنچه از دوست داشتن را . این روزها افکارم خیلی پریشان است .سرم گهگداری تیر می کشد و گاهی قطره اشکی فرو می ریزد ، به دیگران پناه بردم تا شاید بتوانم...
-
عشق احمقانه
شنبه 16 مردادماه سال 1389 11:53
خیلی دوستش دارم اما واقعا معنای دوست داشتن چیه ؟ فاصله هامون از هم دیگه زیاد شده خیلی زیاد .من احساس می کنم اون بخاطر اینکه تنهایی اش را پر کنه با منه و من چی؟واقعا فقط برای بودن با اون چرا هستم؟ ؟ چون کسی نیست؟چون bf دیگیری ندارم؟چرا واقعا چرا ؟؟؟ چون دوستش دارم بخاطر توجهی که به من می کنه بخاطر محبت هاش یعنی پسر...
-
روز دیگر
شنبه 16 مردادماه سال 1389 09:32
یه روز خسته کننده دیگری شروع شد حتما باید برای خودم یه سری مشغولیت ایجاد کنم.صبح هنوز بیدار نشده مامان جان شروع کردند به غر غر کردن از دست خواهرم شاکی بودند به من هم سرایت کرد....! البته این مسئله یک مسئله طبیعی هسات خیلی جالبه که خواهرم هم عاصی شده.واقعا خنده دار نیست که ما باید هر شب ساعت 10 شب خونه باشیم منی که به...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 مردادماه سال 1389 10:43
نمی دونم چرا بدنم خسته است ، همش خوابم می آید نکنه معتاد شده باشم، دیروز رفتیم به یک همایش مجسمه سازی من عاشق مجسمه هایش شدم از اون سبکهایی هست که من خیلی دوست دارم دلم نمی خواهد که کلاس قالبگیری داشته باشم امروز خوابم می آید خیلی.دیروز کلی اتفاقهای خوب افتاد کلی از این ور و اون ور بهم خبرهای خوب دادند و من خوشحالم...
-
رفتن یا نرفتن مسئاله این است....
سهشنبه 12 مردادماه سال 1389 11:56
خستگی و اینکه نمی دونی چیکار کنی تو جا من بودی چیکار می کردی می تونی اینجا توی ایران موفق بشی اما شرایط رفتن از ایران هم داری .بطور کلی از ایران و ایرانی بدم نمی آید اونها هم آدمند با یه مقدار پس و پیش . اما مسئله مهم اینه که خیلی دوست دارم که توی یه کشور دیگه مجسمه سازی بخونم اینجا هم میشه اما نه با شرایط الان من، که...
-
همه چیز مثلا آرومه
دوشنبه 11 مردادماه سال 1389 14:52
همه چیز خیلی راحت تموم شد و خیلی راحت بهم جوش خورد نمی دونم چی شد که این جوری شد اما شد با هم آشتی کردیم اما من یه احساس بزرگ خلا می کنم نگرانم واسه خودم ایندفعه......! الان سرکارم و خوابم می آید مسافرت بهم زیاد خوش نگذشت یه جورایی عین یه مسابقه بود هر کی بیشتر شماره تلفن می گرفت برنده بود اون روز.طبق معمول من و آبجیم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 مردادماه سال 1389 12:20
هنوز هیچ خبری نشده ،نه زنگی نه تماسی ، کاشکی بهش کم محلی می کردم کاشکی جوابشو نمی دادم اون موقع کاشکی بهش نمی گفتم اما انگاری باید پیش بیاد انگاری نمیشه که اون چیزی که اتفاق باید نیفته نیفته .حالم خیلی بده داغونم یعنی اون هم ناراحته یا اصلا به روی خودش نمی آره یا می خواهد واسه همیشه فراموش کنه یه می خواهد بیخیال بشه و...
-
همه چی تموم شد
دوشنبه 4 مردادماه سال 1389 10:36
آ نقدر شک زدم که نمی دونم چی بگم یهو همه چی تموم شد تموم تموم از دیروز ظهر دیگه بهم زنگ نزد .الان سر کار هستم اما اینقدر حالم بده که احساس تهوع دارم تمام دست و پام می لرزه یعنی ممکنه دیگه زنگ نزنه یعنی همه چیز به همین راحتی تموم شد یعنی اون همه دوست داشتن بخاطر اعتراض من همش بی خیال من.اون همه خاطره اون همه آرامشی که...
-
مسافرت نزدیکه
یکشنبه 3 مردادماه سال 1389 14:05
دلشوره دارم اصلا حالا که به اصل جریان رسیده نمی دونم کار درستی هست یا نه .رفتن من به مسافرت با دوستام خیلی این جریان جالبه از وقتی من قرار شده با دوستام برم مسافرت آقای دوست پسر هم هرجوری هست داره برنامشو تنظیم می کنه که بره مسافرت حالا اگه نشد ۳شنبه بره و این خیلی جالبه چون من اگه تهران بودم هیچ برنامه ای نمی ذاشت که...
-
آرزو
یکشنبه 3 مردادماه سال 1389 11:33
آرزو های بر بادر فته آرزوهایم مرا به اوج بردند باد مرا به هر سو که خواهد کشاند و من خوشحال و اما تو باز خواهی گفت من تورا هر آنچه هستی دوست دارم و اما من انسانی در حال تغییر و زمان می گذرد مثل باد همان مثل قدیمی و اما من مدام خواهم گفت من تغییر یافته ام ، من تغییر یافته ام من از وجود خود از خود رها شده ام من زنده ام و...
-
یک عصر متفاوت
دوشنبه 28 تیرماه سال 1389 11:36
دیروز یه سر رفتم خونه دوستم .خوب بود واقعا خیلی خوبه که آدم یه وقتی هم به خودش بده جدا از وقتی که با آقای دوست پسر می گذرونی اینجوری برای خودت هم ارزش قائل هستی با هم تصمیم گرفتیم زبان بخوانیم تاشاید اگه خدا بخواهد ILTS بگیریم و از ایران بریم با رفتن از ایران موافق نیستم اما یکی از آرزو هایم شده که برم یه کشور دیگه...
-
نقاشی نوین 2
یکشنبه 27 تیرماه سال 1389 13:25
۲- گوگن: وی دنباله روی سبک سمبولیست بود که به ارزش مجازی خطوط و رنگها توجه داشت از جمله کسانی که پیرو گوگن بودند می توان به "ماتیس" اشاره کرد. نقاشان نبی: از جمله نقاشانی که از گوگن تاثیر پذیر بودند مانند بونار ، وویار، و موریس دنی .به این افراد نقاشان نبی می گفتند. بر خلاف نقاشان امپرسیونیست رنگها را با...
-
برداشت 1
یکشنبه 27 تیرماه سال 1389 11:55
اینجوری که بوش می آید آقای دوست پسر می خواهد بره مالزی ، اونهم بدون من .فکر می کنم هیچ نقشی نمی خواهد به من بده توی زندگیش من هم کم کم دارم به این فکر می کنم که به زودی بدون دوست پسر خواهم شد .هی می گه اینجا تحقیق کردم اونجا پرسیدم بهر حال همه یه روزی می رند دیگه دیر یا زود .هر وقت که از مالزی میگه من توی دلم خالی می...
-
نقاشی نوین
یکشنبه 27 تیرماه سال 1389 10:40
امپرسیونسم: به راستی می توان گفت این شیوه ابتدا از شیوه رئالیسم بوجود آمد و رئالیسم نیز از حیث فکری زاده شیوه رمانتیسم است. نقاشان امپرسیونیسم اصول فکری نقاشان رئالیسم را دنبال کردند و گفتند کار نقاش همان وصف مناظر طبیعی و عادی و منعکس ساختن جهان خارج بدون تحریف و مبالغه و خیال پردازی است اما به شکل و رنگ خاصی. اعتقاد...
-
روزهای خوب دارند میاند
یکشنبه 27 تیرماه سال 1389 09:23
خوب یا بد زندگی می گذره سعی کردم کمتر به جریانات یش اومده فکر کنم و به اون فقط به چشم یه دوست نگاه کنم بدور از آینده . شاید اینجوری بهتر باشه .دیروز تنها بودم و تونستم توی کارگاه به همه کارهایم رسیدگی کنم و کلی هم راجع به نقاشی نوین خوندم که می خواهم هر دفعه قسمتی از مطالب خونده ام را اینجا بگذارم. راستی یه استاد...
-
شک یا یقین
چهارشنبه 23 تیرماه سال 1389 12:48
می گفت ۲ هفته هست اینجوری شدی یه آدم منفی و نا امید .بهش گفتم من و منفی؟خنده داره گفت چرا خودم احساسش می کنم گفتم فکر نمی کنی داری بر عکس می گی گفت نه و همچنان پافشاری کرد بر روی این مسئله . یه مدتی می خواهم آزاد باشم و آزادانه فکر کنم حتی اگه تنها باشم ، احساس می کنم تمام وقتم را اختصاص به آدمی دادم که خودش واسه...
-
شبی پر از اشک
چهارشنبه 23 تیرماه سال 1389 12:06
دیروز بدترین شبی بود که توی این مدت داشتم شاید خیلی احمقانه باشه که تو بفهمی که داری یکی که خیلی دوست داری را از دست می دهی اما واسه چی خودت هم نمی دونی .اشک همین جوری میومد اون می گفت ترسیده و من نمی دونستم چرا آخه چرا آدم تمام وقتش را بذاره بعد طرف بگه که من می ترسم چطور وقتی میو مدی و می رفتی نمی ترسیدی؟؟ و هزاران...
-
زندگی ۲
دوشنبه 21 تیرماه سال 1389 09:37
قسمت اول : صبح بلند که میشی و می آیی سرکار می بینی آقای رییس اخمهاشو توی هم کرده چه جالب می دونی چرا چون همین آقا بود که از دیگران ایراد می گرفت که نباید مسایل و مشکلات خانه را منتقل کرد توی شرکت و حالا همین ایشون عین برج زهرمار بغل دست من نشسته .جالبه واقعا ما آدمها خودمون کارهایی را انجام می دهیم که آنها را نقض می...
-
زندگی1
یکشنبه 20 تیرماه سال 1389 12:20
سر کار هستم ، گرماهوا خیلی گرم .خوابم گرفته بهم گفتند تو باید بری سر کار اما برای چی چون سنت به حد رسده که ما نباید خرجتو بدیم الان یه 5 سالی هست که کار میکنم همه نوع و هیچ کاری و شاید فقط منظور این باشد که یه پول توجیبی از پدر جان می گیرم ، نمی دونم بعضی اوقات احساس می کنم بزرگ شدم اما گاهی دیگر وقتی می بینم آنها فکر...
-
من کیستم
یکشنبه 20 تیرماه سال 1389 11:42
سلام فکر نکنید من یه آدم نا امید هستم بلکه بر عکس آدم شاد و خوب و سرزنده ای هستم و به نظرم می تونم سالیان سال روی این کره خاکی زندگی کنم تا به همه آرزو هایم برسم .این تعریف من از زندگی هست و به آن اعتقاد دارم و اما مرگ بالاخره، روزی همه ما می میریم ، آدمها می آیند و می روند و تو هم روزی می میری هر چقدر که به تمام آرزو...