زندگی و مرگ و دیگر هیچ

در مورد من نوعی

زندگی و مرگ و دیگر هیچ

در مورد من نوعی

و من

و من و یه دنیا خاطره چرا فقط این ما هستیم که خاطراتمان را باید نگه داریم مگر این اجناس مذکر دل ندارند که آنها هم اندکی از خاطرات را در سینه محفوظ بدارند . 

خسته ودرمانده تر از قبل و قبل ترم. 

دیشب آنقدر اشک ریختم که الان صدام در نمی آید و چشمانم باز نمی شود.واقعا چرا ؟؟؟؟ 

و حتی وقتی زنگ زدم بهش فقط و فقط صدای فیلم می آمد و انگار نه انگار که این ۶ ماهه ما با هم بودیم و دوست بودیم.....! 

فکر کنم دیگر تا مدتها با کسی دوست نشوم .حوصله دوستی با کسی را ندارم دیگه.می خواهم برای سال دیگه کارشناسی ارشد شرکت کنم ادبیات نمایشی .همه توی این دنیای بزرگ فقط به فکر خودشون هستند فقط خودشون .هیچ کس به هیچکس رحم نمی کنه حتی حسام که هیچ کس فکر نمی کرد اینجوری بشه.... 

سرم در می کنه احتیاج دارم بخوابم برای مدت طولانی و دیگه به هیچ چیز فکر نکنم دلم ارتباط می خواهد و ارتباط آدمها دلم پول می خواهد و پول دلم یه آدم خوش تیپ می خواهد دیگر هرگز نمی خواهم و نمی خواهم با  آدم کوچیکتر از خودم دوست شوم.یه آدم بزرگ تر از خودم میخواهم تموم شد هر چیزی از بچگی و دوران کودکی......دیگه بسه ....

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد