زندگی و مرگ و دیگر هیچ

در مورد من نوعی

زندگی و مرگ و دیگر هیچ

در مورد من نوعی

باران بارید و من عاشق شده ام...!

یعنی واقعا احساس دوست داشتن اینقدر سریع بوجود می آید ، من واقعا نمی فهمم چی شد و چرا من از کامران خوشم اومد همش یه اتفاق ساده بود من احساس کردم این آدم به من احساس آرامش می دهد، توی چشمهاش چیزهایی دیدم که خواستم اون را به دست بیاورم و به دست هم آوردم.ازش خوشم می آید آدمی که همیشه عاشقه و احساساتی هست و دوست داشتنی با دو چشم درشت مشکی زل می زنه و بهم نکاه می کنه و من نگاهم را از او می دزدم.دوستش دارم نمی دونم چرا اما یاد حرف شیدا افتادم که آن روز بهم گفت اون شب من و شیدا توی ماشین نشسته بودیم و راجع به همه چیز و همه کس و پسرها حرف زدیم و حرف زدیم و...اون حرف جالبی زد گفت بهم اینقدر می گردم و دوست می شوم تا سهمم را از این دنیا بگیرم. 

آره من هم اینقدر تا نهایت نیتستی و هستی و بودن و نبودن می روم جلو تا سهمم را از این دنیا به دست بیاورم. 

دیروز وقتی رفتم کارگاه مجسمه هایم را برای کوره بردارم احساس کردم کارگاه هم به من یه جوره دیگه لبخند می زنه و حالش خوب شده و یهو دلم خواست کاشکی کلاس نداشتم تا می شستم می ساختم و می ساختم. 

من از ان انسانهایی هستم که همیشه عاشقم همیشه دوست دارم یک عشقی این دور وبر باشد و به من احساس خوب زندگی را بدهد و احساس کنم زندگی در جریان است و دیروز از آن روزهایی است که بارون زده و من می خواستم یگم عاشق شده ام زیر باران

نظرات 2 + ارسال نظر
مجرد سرخوش چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:44 ب.ظ http://mojaradesarkhosh.blogsky.com/

با خوندن وبلاگ تو قدر سرخوشیم رو بیشتر میدونم. باید هر کسی که ازم پرسید که چرا اینقدر سرخوشی بیاد و وبلاگ تورو بخونه.

جعفر چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 02:41 ب.ظ http://dost66.blogfa.com/

درود
خوبین وبتون خیلی باحال و زیباست
موفق باشید
زندگی به کامتان باد

دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم
این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می‌گویم سخن گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب‌های وصل بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است و آصف ملک سلیمان نیز هم

حافظ
به عمری یک نفس با ماچو بنشینند بنشانند

اگه دوست دارید.
تبادل لینک کنیم
بدرود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد