زندگی و مرگ و دیگر هیچ

در مورد من نوعی

زندگی و مرگ و دیگر هیچ

در مورد من نوعی

رفتن یا نرفتن مسئاله این است....

خستگی و اینکه نمی دونی چیکار کنی تو جا من بودی چیکار می کردی می تونی اینجا توی ایران موفق بشی اما شرایط رفتن از ایران هم داری .بطور کلی از ایران و ایرانی بدم نمی آید اونها هم آدمند با یه مقدار پس و پیش . 

اما مسئله مهم اینه که خیلی دوست دارم که توی یه کشور دیگه مجسمه سازی بخونم اینجا هم میشه اما نه با شرایط الان من، که سرکارتو بری مجسمه سازیت هم در کنارش کار کنی  و همه به اون یه تفریح نگاه کنند هر چه سریعتر می خواهم راجع به نمایشگاه های معتددی در تهران شروع به فعالیت کنم از فرهنگسراها می خواهم شروع کنم تا به نمایشگاههی خوب برسم .باید خودم را اینجا لا اقل ثابت کنم نه به کسی بلکه خودم. از بین کشورهایی که انتخاب شده است برای من کانادا و سوئد و سوییس خیلی مهمه که باید راجع بهش تحقیق کنم از طرفی اینجا زندگی عادی ام را دارم می رم سر کار می آیم کارگاه ام را دارم می توانم موسسه فرهنگی هنری بزنم با مدرکم و هزار تا کار دیگه واقعا گیجم نمی دونم باید چی کار کنم......

همه چیز مثلا آرومه

همه چیز خیلی راحت تموم شد و خیلی راحت بهم جوش خورد نمی دونم چی شد که این جوری شد اما شد با هم آشتی کردیم اما من یه احساس بزرگ خلا می کنم نگرانم واسه خودم ایندفعه......! 

الان سرکارم و خوابم می آید مسافرت بهم زیاد خوش نگذشت یه جورایی عین یه مسابقه بود هر کی بیشتر شماره تلفن می گرفت برنده بود اون روز.طبق معمول من و آبجیم هیچ تلفنی نگرفتیم. الن خسته ام و خوابم می آید بعدا بیشتر راجع به این چند روز می گویم.

هنوز هیچ خبری نشده ،نه زنگی نه تماسی ، کاشکی بهش کم محلی می کردم کاشکی جوابشو نمی دادم اون موقع کاشکی بهش نمی گفتم اما انگاری باید پیش بیاد انگاری نمیشه که اون چیزی که اتفاق باید نیفته نیفته .حالم خیلی بده داغونم یعنی اون هم ناراحته یا اصلا به روی خودش نمی آره یا می خواهد واسه همیشه فراموش کنه یه می خواهد بیخیال بشه و فراموش کنه یعنی اینقدر من بودم واسش، پس چرا با تمام وجودش می گفت دوسا دارم چرا آخه ؟؟مگه مریض بود مگه کرم داشت .خیلی عصبانیم خیلی حالم بده خیلی گریه دارم و حالم خوب نیست .قراره امشب برم خونه دوستم که فردا صبح زود را بیفتیم بریم خواهرم می آد به یکی دیگه از دوستام هم گفتم که بیاد می دونم که خوش می گذره خیلی زیاد اما من اعصابم خورده خیلی خورد .داغونم یه جورایی .یعنی زنگ می زنه یعنی یعنی الان هزار تا یعنی توی ذهنمه و داغونم خیلی داغون

همه چی تموم شد

آ نقدر شک زدم که نمی دونم چی بگم یهو همه چی تموم شد تموم تموم از دیروز ظهر دیگه بهم زنگ نزد .الان سر کار هستم اما اینقدر حالم بده که احساس تهوع دارم تمام دست و پام می لرزه یعنی ممکنه دیگه زنگ نزنه یعنی همه چیز به همین راحتی تموم شد یعنی اون همه دوست داشتن بخاطر اعتراض من همش بی خیال من.اون همه خاطره اون همه آرامشی که می گفت با تو دارم همش هیچ...... 

یعنی واقعا من اینقدر بهش گیر می دادم که اینقدر از من شاکی بود ، چرا آخه من همه رابطه هام را با پسرها باید کنسل کنم که بعد این جوری بشه ...آخه  واقعا زور نداره که بری و ببینی توی یه سایتی دوست پسرت واسه یه دختری بنویسه چه دخمله نازی و اینکه بعد واسه یکی دیگه بزنه چه جوجویی بعد همین کلمه را بتو بگه تو ناراحت نمی شی بشینه کنارتو و با دخترهای دیگه اس.ام.اس بازی کنه یعنی واقعا همه این ها آزار دهنده نیست.یعنی من اشتباه کردم یعنی من این حق را نداشتم که ناراحت بشوم .. 

و اون خیلی راحت باید بی خیال همه این جریانات بشه ، خیلی راحت باید خاطره هامونو که درسته 5 ماه بیشتر نبود اما من و خودش احساس می کردیم به سه چهار سالی هست باهم دوستیم را همه را بدور بریزه و یه زنگ بهم نزنه و بعد مدعی این بشه که بره به دوستم زنگ بزنه و بهش بگه که من خیلی بهش گیر می دهم ، که سالها بوده که با کسی دوست نبوده  آخه مگه من بهت گفتم بیا با من دوستی کن خودت پیشنهاد دوستی دادی به من ، خودت خواستی دوست شی گفتی صبر می کنی  

خودت پیشنهاد ازدواج دادی بهم و خودت با خوشحالی اومدی گفتی کنسل شد آخه دیگه نمیشه که من با هر سازی که تو میگی برقصم و هیچ چی نگم .یعنی واقعا می خواهی تمام لحظات شادی که با هم بودیم و فراموش کنی می خواهی از یاد ببری که چقدر همه به من و تو و دوست داشتنمون حسودیشون می شد. 

واقعا خیلی ناراحتم فکر کنم تا یه ساعت دیگه شرکت باشم بعد برم کارگاه چون اصلا نمی تونم این جوری تحمل کنم یه چشمم خونه و یه چشم اشک اما اگه واقعا بهم زنگ نزنه می فهمم که ارزش اون همه محبت را نداشت و واسه همیشه دیگه غیر ممکنه که به پسری محبت کنم یا دوستش داشته باشم .بعد از مدتها از پسری خوشم اومد دوستش داشتم و خیلی راحت تموم شد همه چیز به همین راحتی تمام خاطراتمون تمام شد .....!

مسافرت نزدیکه

دلشوره دارم اصلا حالا که به اصل جریان  رسیده نمی دونم کار درستی هست یا نه .رفتن من به مسافرت با دوستام خیلی این جریان جالبه از وقتی من قرار شده با دوستام برم مسافرت آقای دوست پسر هم هرجوری هست داره برنامشو تنظیم می کنه که بره مسافرت حالا اگه نشد ۳شنبه بره و این خیلی جالبه چون من اگه تهران بودم هیچ برنامه ای نمی ذاشت که جایی مسافرت بریم.نمی دونم از طرفی خوشحالم که می ره مسافرت و بعدا حرفی واسه گفتن نداره که ای تو رفتی مسافرت و من را تنها گذاشتی .مسئله بعدی چند روزپیش با خوشحالی هر چه تموم تر یه  روز اومد گفت که بهم عزیزم مسئله ازدواجمون کنسل شد فعلا ......! 

خیلی باحال بود این قشیه میدونی چرا چون آقا خودش بعد از ۲ ماه پیشنهاد ازدواج داده بود و خودش بهم راجع به خواستگاری سال دیگه گفته بود و حالا خیلی جالب موضوع را کنسل کرده بود و گفته بود که فقط دوستیم درسته که دوست پسر خوبیه مهربونه من دوستش دارم وهمه اینها اما اخه من ترجیح می دهم رابطه ای اگه قراره شکل بگیره بهتره به ازدواج برسه وگرنه چرا ادمها دوستی کنند نمی دونم همه اینها دلیل داره میشه که من از رابطه ام با این آدم نگرانم. از طرفی احساس می کنم واقعا ایران موندن دیوونگی دیگه نمی تونم برگردم به مالزی دوباره چون از اول بابا این کشور را قبول نداشت .حالا چی کارکنم نمی دونم یه سری برنامه ها واسه آینده ام دارم که شاید از ایران بروم آخه تا کی باید هی ما مدام درگیر بود و نبود این آقا پسرها بشویم اونها هم آخر سر برند با کسی ازدواج کنند که خانوادشون واسشون تصمیم می گیره.خدایی خیلی از دستش دلم پره .انگاری یه بغض یه جایی توی سینه ام گیر کرده اما مگه چاره دیگه ای هم دارم ؟؟؟!! 

امیدوارم مسافرت اونقدر بهم خوش بگذره که دیگه هیچ کدوم از این مسایل برام مهم نباشه تازگی ها هم حس بدی نسبت به اسپانسر دوست پسرم دارم .نمی دونم اون اس.ام.اس اونروز که جلوی خودم پاک کرد بدون اینکه بخونتش همش همش جلوی چشمامه ودیشب یه عالمه خئاب بد دیدم همش دعوا بود .از اینکه با من می اید بیرون و همش دستش به گوشی و مدام اس.ام اس می زنه و تق تق اس/ام.اس زدن برای خانم جعفری رفته رو مخم.کاشی توان اینو داشتم که بهش بگم خالا نمیشه با منی هی مدام اس.ام. اس بازی نکنی با خانم x.......................